خسیس
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱۳   کلمات کلیدی:

  مراسم عروسی بود. همون اول کار متوجه شدم که با داماد خسیسی طرف هستیم. ولی داماد خودش رو بچه زرنگی میدونست که پولهاش رو الکی خرج نمیکنه. هیچ انعامی به خدمه تالار نداد حتی یک هزاری ناقابل. به عروس شاباش خیلی کمی داد و میگفت همین بسه.  در مقابل گفته دیگران که ازش میخواستند کمی سر کیسه رو شل کنه، نیشخند تحویل میداد.

 اما  بشنوید از عروس که یک ساعت بعد از ورودمون به تالار و در حالیکه هنوز کلی برنامه داشتند، آرایشش به کلی خراب شد و تمام مواد روی صورتش ماسید و همه شاکی شدن از کار آرایشگر. من که با خودم گفتم حتما این مورد مربوط به زرنگ بازی داماد میشه که نخواسته دستمزد درستی به آرایشگر بده، خانم آرایشگر هم به اندازه دستمزدی که گرفته کار کرده.

 قسمت بد ماجرا آخر شب بود، زمانی که عروس و داماد میخواستند وارد خونشون بشن. دو طرف در ورودی فشفشه آبشاری روشن کردند. فاصله بین دو تا فشفشه کم بود و عروس و داماد باید صبر میکردند تا آتیش فشفشه ها خاموش بشه و


تا سه نشه...
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱۱   کلمات کلیدی: خودمانی

 سلام دوستان. همونطور که معلومه من چند وقته دیر به دیر مطلب میگزارم یا به وب دوستان کمتر سر میزنم. اول خواستم عذرخواهی کنم و بعد بگم این وقفه ها یک دلیل مهم داره. خوب من و همسرم منتظر اومدن فرزند سوم خودمون هستیم که انشالله تا دو ماه دیگه میاد.

واسه ما بدون برنامه و غیر منتظره بود، برنامه های من به کلی عوض شد. از سه ماه پیش کارم رو تعطیل کردم و کلی آزمایش و سونو داشتم. به خاطر عوارض بارداری کلی تنبل شدم.

 خواستم بگم اوضاعم از چه قراره و تا مدتی کمتر میام به دنیای مجازی.

 امیدوارم شما هم هر جا هستید موفق باشید.


ژست
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢٧   کلمات کلیدی: دهه شصتی ،عکس ،ژست

  آخر مجلس بود و مدیر تالار از مهمونها میخواست که سالن رو ترک کنند. عروس خانم میخواست به همراه دوستاش و دخترهای فامیلشون عکس یادگاری بگیره. دخترها که حدود بیست نفری میشدند کنار عروس ایستادند تا عکس دسته جمعی بگیرند. ازشون خواستم حالت معمولی داشته باشند و لبخند بزنند. یک دختر خانمی اون وسط ایستاده بود که دست به سینه شد و نگاهش رو هم به افق دوخت، درست مثل ژستهای دهه شصت و هفتاد.

 بعد از عکس همه دخترها به سرعت رفتند بیرون از سالن تاواسه عروس کشون آماده بشن. 

 همون دختر خانمی که ژست دهه شصتی گرفته بود اومد پیشم و گفت: میشه عکس دسته جمعیمون رو ببینم؟ گفتم: من دوربین عکاسی رو جمع کردم. دختر خانمه گفت: آخه میخوام ببینم اگه خوب نیفتادم دوباره عکس بگیرید. گفتم: من همون موقع عکس رو چک کردم خوب بود، بعدش هم همه دوستاتون رفتن شما با کی میخواهید عکس بگیرید؟ الان مدیر سالن ما رو هم از تالار بیرون میکنه. دختر خانمه با حرص گفت:  من همینجا هستم ببینم چجوری شما رو بیرون میکنن؟


توقع
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱٢   کلمات کلیدی: عروس ،خاطرات

  فامیل عروس داماد اومده بودند تا مراسم رونمایی و کادو دادن برگزار بشه. بعد نوبت به ر.ق.ص عروس و داماد با فامیلهاشون رسید. عروس که حجاب داشت به همراه داماد با فامیل داماد میرقصید وخیلی هم شاد و ریلکس بود.

 عموی عروس که مرد جوانی بود اومد پیش من و گفت: برید به مردهای فامیل داماد بگید برن بیرون تا ما هم بریم بر.قص.یم. گفتم: من بگم؟ یکوقت ناراحت میشن و بهشون برمیخوره. عموی عروس گفت: نه، اگه شما بگید کسی ناراحت نمیشه. گفتم: شرمنده، آخه خودتون میبینید که عروس خانم خودش مشکلی با این موضوع نداره. 

 بقیه مردهای فامیل عروس رفتند تا بر.قص.ند، جناب عموخان هم با دلخوری رفت.

 آخه این چه توقعیه؟ اصلا به من مربوط میشه؟


سفر
ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢۳   کلمات کلیدی: سفر

 حرم امام رضا  همیشه شلوغه، تابستون و ایام تعطیل که واویلاست.

 چند وقت پیش مامان رفته بود حرم( مامانم مجاور هستند). داخل حرم خیلی شلوغ بوده و کمبود جا. مامان میگه همینطور که مشغول زیارت بوده یک خانمی از زائرها به مامانم متعرض میشه و میگه واسه چی شما مشهدیها الان اومدید زیارت، حرم رو شلوغتر میکنید یک وقتی بیایید حرم که زائر کمتر باشه تا ما هم بتونیم زیارت کنیم. البته اون خانم لحن خیلی بدی داشته و مامانم کلی ناراحت و دلخور شده بود از طرز حرف زدن  اون خانمه.

 حالا من رفتم مسافرت. یک خانمی از من پرسید از کدوم شهر اومدید من هم گفتم مشهدی هستیم. خانمه یک نگاهی زیر چشمی به من کرد و گفت: وا... همه تابستون میرن مشهد اونوقت شما از مشهد اومدید بیرون!؟

 خوب مثل اینکه دل همه دله، دل ما مشت گل.


احساساتی
ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۳۱   کلمات کلیدی:

  مجلس عروسی بود، توی تالار. داماد هفت تا خواهر داشت و دو تا برادر. آخرین فرزند خانواده بود. خیلی خوشم اومد وقتی دیدم خواهرها چقدر خوب مجلس رو اداره میکردند، اتحاد و مهربانی بینظیری داشتند. فقط یک چیزی این وسط جالب بود و اون احساساتی بودن بیش از حد داماد بود. خواهرهاش رو یکی یکی محکم بغل کرد و گریه میکرد، همینطور واسه مامانش، خاله هاش و عمه هاش. حتی موقع خداحافظی عروس از پدر و مادرش، در حالیکه عروس لبخند میزد، داماد پدر عروس رو بغل کرد و شروع کرد به گریه کردن.

 بعدا شنیدم توی قسمت مردونه، باجناقهای داماد کلی به شوخی اذیتش کرده بودند، فکر کنم اونجا هم های های میزده زیر گریه! 

 از بس داماد همه رو بغل کرد و گریه کرد یاد مجلس ختم افتادم، این صحنه ها رو فقط اونجا دیدم.

 نمیگم گریه واسه مرد بده ولی کنترل احساسات واسه همه لازمه.


کم عقل
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱٧   کلمات کلیدی:

 مراسم عقدی بود. به همراه عروس و داماد رفتیم باغ تا عکس بگیریم و بعد بریم آتلیه واسه بقیه عکسها. توی مسیر رفت و برگشت به باغ داماد مرتب به عروس میگفت حجابش (شنل) روی صورتش بکشه ، در حالیکه صورت عروس اصلا دیده نمیشد. به قیافه و رفتار داماد نمیخورد که خیلی مذهبی و خشک باشه، ولی تاکیدهای مکررش خیلی رو اعصاب بود.

 برگشتیم آتلیه و مشغول عکاسی شدیم. داماد هر پنج دقیقه میگفت: برم از ماشینمون یک خبری بگیرم، یک وقت کسی گلهاش رو نکنه. با اونکه بهش اطمینان میدادم جای ماشین که جلوی آتلیه پارک بود ، امنه ولی باز هم داماد میرفت. 

 بالاخره یکبارکه داماد خواست بره از ماشینش خبری بگیره از من پرسید:


← صفحه بعد