سفر
ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢۳   کلمات کلیدی: سفر

 حرم امام رضا  همیشه شلوغه، تابستون و ایام تعطیل که واویلاست.

 چند وقت پیش مامان رفته بود حرم( مامانم مجاور هستند). داخل حرم خیلی شلوغ بوده و کمبود جا. مامان میگه همینطور که مشغول زیارت بوده یک خانمی از زائرها به مامانم متعرض میشه و میگه واسه چی شما مشهدیها الان اومدید زیارت، حرم رو شلوغتر میکنید یک وقتی بیایید حرم که زائر کمتر باشه تا ما هم بتونیم زیارت کنیم. البته اون خانم لحن خیلی بدی داشته و مامانم کلی ناراحت و دلخور شده بود از طرز حرف زدن  اون خانمه.

 حالا من رفتم مسافرت. یک خانمی از من پرسید از کدوم شهر اومدید من هم گفتم مشهدی هستیم. خانمه یک نگاهی زیر چشمی به من کرد و گفت: وا... همه تابستون میرن مشهد اونوقت شما از مشهد اومدید بیرون!؟

 خوب مثل اینکه دل همه دله، دل ما مشت گل.


احساساتی
ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۳۱   کلمات کلیدی:

  مجلس عروسی بود، توی تالار. داماد هفت تا خواهر داشت و دو تا برادر. آخرین فرزند خانواده بود. خیلی خوشم اومد وقتی دیدم خواهرها چقدر خوب مجلس رو اداره میکردند، اتحاد و مهربانی بینظیری داشتند. فقط یک چیزی این وسط جالب بود و اون احساساتی بودن بیش از حد داماد بود. خواهرهاش رو یکی یکی محکم بغل کرد و گریه میکرد، همینطور واسه مامانش، خاله هاش و عمه هاش. حتی موقع خداحافظی عروس از پدر و مادرش، در حالیکه عروس لبخند میزد، داماد پدر عروس رو بغل کرد و شروع کرد به گریه کردن.

 بعدا شنیدم توی قسمت مردونه، باجناقهای داماد کلی به شوخی اذیتش کرده بودند، فکر کنم اونجا هم های های میزده زیر گریه! 

 از بس داماد همه رو بغل کرد و گریه کرد یاد مجلس ختم افتادم، این صحنه ها رو فقط اونجا دیدم.

 نمیگم گریه واسه مرد بده ولی کنترل احساسات واسه همه لازمه.


کم عقل
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱٧   کلمات کلیدی:

 مراسم عقدی بود. به همراه عروس و داماد رفتیم باغ تا عکس بگیریم و بعد بریم آتلیه واسه بقیه عکسها. توی مسیر رفت و برگشت به باغ داماد مرتب به عروس میگفت حجابش (شنل) روی صورتش بکشه ، در حالیکه صورت عروس اصلا دیده نمیشد. به قیافه و رفتار داماد نمیخورد که خیلی مذهبی و خشک باشه، ولی تاکیدهای مکررش خیلی رو اعصاب بود.

 برگشتیم آتلیه و مشغول عکاسی شدیم. داماد هر پنج دقیقه میگفت: برم از ماشینمون یک خبری بگیرم، یک وقت کسی گلهاش رو نکنه. با اونکه بهش اطمینان میدادم جای ماشین که جلوی آتلیه پارک بود ، امنه ولی باز هم داماد میرفت. 

 بالاخره یکبارکه داماد خواست بره از ماشینش خبری بگیره از من پرسید:


نوار
ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢   کلمات کلیدی: عروسی ،نوار

 کار فیلمبرداری تموم شده بود. از کنار یک خانمی از مهمونها رد میشدم که صدام زد و گفت یک سوالی ازتون داشتم، گفتم بفرمایید. گفت: یک فیلم عروسی هست تیکه تیکه شده یعنی وسط دعوایی این فیلم اینجوری شده، دو جا بردمش گفتن درست نمیشه، شما نمیتونید درستش کنید؟ فقط اندازه دو تا عکس هم از توش دربیاد کافیه، واسه یادگاری میخوام.گفتم:بایداول فیلم رو دید تا ببینیم میشه از توش چیزی در آورد.

 اینقدر توی نگاه خانمه التماس بود که دلم سوخت. آخه یکی نیست بگه زن و شوهربا هم دعوا میکردین زورتون به فیلم بینوا رسید؟

 یک آقایی رو میشناسم. چند سال پیش با داشتن یک پسر از خانمش جدا شد. پسرش با این آقا زندگی میکنه و خانمه هم دوباره ازدواج کرده و رفته پی زندگیش. البته این آقا هم ازدواج مجدد کرده.حالا این آقا تمام عکسها و فیلمهای عروسی با همسر سابقش رو نگه داشته، هر چند وقت یکبار هم میشینه نگاهشون میکنه. بهش میگن چرا این فیلم و عکسها رو نگه داشتی؟ میگه: اینها یادگاری واسه پسرمه از مادرش!

 


بی حوصله
ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢۱   کلمات کلیدی:

 مجلس عروسی بود و توی تالار برگزار میشد. واسه عکاسی آتلیه نیومدن و داماد گفته بود که عروس خانم مایل نیست بیاد آتلیه در عوض زودتر میریم تالار و چند تا عکس میگیریم. روال کار این نیست و باید حداقل دو سوم مهمون ها آمده باشند بعد عروس و داماد وارد مجلس بشن، ولی چون خواست خودشون بود قبول کردیم.

 یکسری فیلمبرداری هست که مختص داماده و مربوط میشه به آرایشگاه و گلفروشی و ماشین سواری، که آقا داماد نخواست. 

 بالاخره رفتیم تالار، همون دم در مدیر سالن گفت: چرا اینقدر زود اومدید، در جوابش گفتم : من بی تقصیرم  خودشون اینجور خواستن. موقع عکاسی داماد گفت: ژستها رومانتیک و لوس نباشه چون من خوشم نمیاد، عروس چشم غره ای به داماد رفت ولی چیزی نگفت.  هنوز چندتا عکس بیشتر نگرفته بودم که داماد گفت: همین تعداد بسه، و هر چقدر من گفتم هنوز مهمونها نیومدن وقت هست چندتا عکس دیگه بگیریم، قبول نکرد. داماد اومد پیشم و گفت: ببینید خانم مجلس رو زود تموم کنید، من حال و حوصله اینکارها رو ندارم. گفتم: یکسری برنامه ها هست که باید انجام بشه


امید به زندگی
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٢   کلمات کلیدی:

 مادر بزرگ همسرم که خاله پدر من هم هست ۹۵ سال عمر داره البته طبق شناسنامه، خودشون میگن سن شناسنامم درست نیست و چند سالی کوچیک گرفته شده و صد سال رو دارن. 

پانزده سال پیش که من و همسرم عقد کرده بودیم هر وقت ما دو تا رو میدیدن میگفتن: من میمیرم و عروسی شما رو نمیبینم. بعد از عروسیمون همیشه میگفتن: من میمیرم و بچه شما رو نمیبینم. حالا  که دختر من کلاس دوم دبستان شده،  میگن: من میمیرم و عروسی دخترتون رو نمیبینم.

 به همسرم میگم امید به زندگی رو باید از مادربزرگت یاد بگیریم. 

شاید بعضیها بگن این امید نیست، این نشون دهنده جون عزیز بودنه پیرزنها و پیرمردهاست. ولی باید بگم مادربزرگ همسرم همه جوره خودشون رو واسه مرگ آماده کردن. تا دو سال پیش نماز خوندن و روزه گرفتن و قرآن خوندشون ترک نمیشد،  اما بعدش نماز رو نشسته میخونن و به علت کهولت سن و


همه کاره
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱   کلمات کلیدی:

 مراسم عروسی بود که توی تالار برگزار میشد. داماد بنده خدا که هیچ هنری نداشت و یک گوشه وایستاده بود و در مقابل اصرار دیگران به رق.صیدن  میگفت من یاد ندارم. ولی عروس خانم ماشالله کلی نظر و ایده داشت. اول که به ما سفارش کرد که دو تا پروژکتور بیارید توی تالار روشن کنید تا نور سبز داخل تالار رو خنثی کنه.( نور غالب نورپردازی داخل تالار سبز بود. استفاده از پروژکتور به علت کنتراست بالا و سایه های تندی که ایجاد میکنه، باعث میشه فیلمبرداری جالب نشه. درثانی دوربینهای PD این قابلیت رو دارند که در نور کم هم بهترین تصویر رو بگیرند) ولی توضیحات ما به خرج عروس خانم نمیرفت و مجبور شدیم از پروژکتور استفاده کنیم ولی ضمانتی بابت باکیفیت بودن فیلم به عروس ندادیم و ایشون هم قبول کرد. 

 اینقدر توی روند کار برنامه هایی که به صورت روتین واسه همه عروس و دامادها اجرا میشه از قبیل رق.صهاشون و شا.باشها و مراسم کادو رو نمایی دخالت کرد و برنامه ها رو پس و پیش کرد که برنامه ای که معمولا یک ساعت طول میکشه، دو ساعت طول کشید. 

 دی .جی بیچاره کلافه شد اینقدر که واسه عروس آهنگ عوض کرد آخر سر هم عروس گفت: 


← صفحه بعد