تعارض
ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱   کلمات کلیدی: تفاوت ،عروس ،داماد

چند مورد عروس و داماد داشتیم که به نظر میومد با هم تفاوتهای اساسی دارند، ولی با همدیگه ازدواج کردند. آخر و عاقبت ازدواجشون چی میشه نمیدونم . به هر حال براشون آرزوی خوشبختی میکنم...


تغییرات
ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٧   کلمات کلیدی: آتلیه ،آرایش ،عروس ،داماد

 وقتی عروس و داماد توی آتلیه هستند زمانی رو پیدا میکنن تا خوب تیپ و قیافه هم رو ورانداز کنند و معمولا هم کلی از هم تعریف میکنند.

عروس و داماد وارد آتلیه شدند، من هم آماده عکاسی بودم. متوجه داماد شدم که با تعجب عروس رو نگاه میکرد، بعد به طرف عروس رفت و سرش رو برد جلو و توی صورت عروس دقیق شد و به عروس گفت: لنز گذاشتی؟ عروس گفت:  آرایشگر گذاشته، داماد در حالیکه معلوم بود راضی نیست گفت: مگه رنگ چشمهای خودت چه عیبی داشت که لنز گذاشتی؟ دوباره داماد به عروس گفت: موژه هات چرا اینجوری شده حتما مصنوعیه؟ با چی چسبیده؟ عروس گفت: چسب زدن. داماد گفت: آخه نمیگن چسب به چشمهات آسیب بزنه، واقعا شما زنها چه کارهایی میکنید.

 عروس از نگاههای ناراضی داماد خیلی معذب بود و سعی داشت به داماد نگاه نکنه. رو به داماد گفتم: مدلهای عروس الان اینطوریه دیگه و سعی کردم جو رو عوض کنم.

 ولی خودم قلبا با نظر داماد موافقم. خوب یعنی چی این همه تغییرات توی صورت؟'


مهمون کوچولو
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۱۳   کلمات کلیدی:

 سلام دوستان. پسر کوچولوی ما دنیا اومد، و حسابی ما رو مشغول خودش کرده.

 ممنون که به یاد من هستید و سراغم رو میگیرید.

عذر خواهی میکنم بابت اینکه تا مدتی کمتر میام به دنیای مجازی.


خسیس
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱۳   کلمات کلیدی:

  مراسم عروسی بود. همون اول کار متوجه شدم که با داماد خسیسی طرف هستیم. ولی داماد خودش رو بچه زرنگی میدونست که پولهاش رو الکی خرج نمیکنه. هیچ انعامی به خدمه تالار نداد حتی یک هزاری ناقابل. به عروس شاباش خیلی کمی داد و میگفت همین بسه.  در مقابل گفته دیگران که ازش میخواستند کمی سر کیسه رو شل کنه، نیشخند تحویل میداد.

 اما  بشنوید از عروس که یک ساعت بعد از ورودمون به تالار و در حالیکه هنوز کلی برنامه داشتند، آرایشش به کلی خراب شد و تمام مواد روی صورتش ماسید و همه شاکی شدن از کار آرایشگر. من که با خودم گفتم حتما این مورد مربوط به زرنگ بازی داماد میشه که نخواسته دستمزد درستی به آرایشگر بده، خانم آرایشگر هم به اندازه دستمزدی که گرفته کار کرده.

 قسمت بد ماجرا آخر شب بود، زمانی که عروس و داماد میخواستند وارد خونشون بشن. دو طرف در ورودی فشفشه آبشاری روشن کردند. فاصله بین دو تا فشفشه کم بود و عروس و داماد باید صبر میکردند تا آتیش فشفشه ها خاموش بشه و


تا سه نشه...
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱۱   کلمات کلیدی: خودمانی

 سلام دوستان. همونطور که معلومه من چند وقته دیر به دیر مطلب میگزارم یا به وب دوستان کمتر سر میزنم. اول خواستم عذرخواهی کنم و بعد بگم این وقفه ها یک دلیل مهم داره. خوب من و همسرم منتظر اومدن فرزند سوم خودمون هستیم که انشالله تا دو ماه دیگه میاد.

واسه ما بدون برنامه و غیر منتظره بود، برنامه های من به کلی عوض شد. از سه ماه پیش کارم رو تعطیل کردم و کلی آزمایش و سونو داشتم. به خاطر عوارض بارداری کلی تنبل شدم.

 خواستم بگم اوضاعم از چه قراره و تا مدتی کمتر میام به دنیای مجازی.

 امیدوارم شما هم هر جا هستید موفق باشید.


ژست
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢٧   کلمات کلیدی: دهه شصتی ،عکس ،ژست

  آخر مجلس بود و مدیر تالار از مهمونها میخواست که سالن رو ترک کنند. عروس خانم میخواست به همراه دوستاش و دخترهای فامیلشون عکس یادگاری بگیره. دخترها که حدود بیست نفری میشدند کنار عروس ایستادند تا عکس دسته جمعی بگیرند. ازشون خواستم حالت معمولی داشته باشند و لبخند بزنند. یک دختر خانمی اون وسط ایستاده بود که دست به سینه شد و نگاهش رو هم به افق دوخت، درست مثل ژستهای دهه شصت و هفتاد.

 بعد از عکس همه دخترها به سرعت رفتند بیرون از سالن تاواسه عروس کشون آماده بشن. 

 همون دختر خانمی که ژست دهه شصتی گرفته بود اومد پیشم و گفت: میشه عکس دسته جمعیمون رو ببینم؟ گفتم: من دوربین عکاسی رو جمع کردم. دختر خانمه گفت: آخه میخوام ببینم اگه خوب نیفتادم دوباره عکس بگیرید. گفتم: من همون موقع عکس رو چک کردم خوب بود، بعدش هم همه دوستاتون رفتن شما با کی میخواهید عکس بگیرید؟ الان مدیر سالن ما رو هم از تالار بیرون میکنه. دختر خانمه با حرص گفت:  من همینجا هستم ببینم چجوری شما رو بیرون میکنن؟


توقع
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱٢   کلمات کلیدی: عروس ،خاطرات

  فامیل عروس داماد اومده بودند تا مراسم رونمایی و کادو دادن برگزار بشه. بعد نوبت به ر.ق.ص عروس و داماد با فامیلهاشون رسید. عروس که حجاب داشت به همراه داماد با فامیل داماد میرقصید وخیلی هم شاد و ریلکس بود.

 عموی عروس که مرد جوانی بود اومد پیش من و گفت: برید به مردهای فامیل داماد بگید برن بیرون تا ما هم بریم بر.قص.یم. گفتم: من بگم؟ یکوقت ناراحت میشن و بهشون برمیخوره. عموی عروس گفت: نه، اگه شما بگید کسی ناراحت نمیشه. گفتم: شرمنده، آخه خودتون میبینید که عروس خانم خودش مشکلی با این موضوع نداره. 

 بقیه مردهای فامیل عروس رفتند تا بر.قص.ند، جناب عموخان هم با دلخوری رفت.

 آخه این چه توقعیه؟ اصلا به من مربوط میشه؟


← صفحه بعد