قربونی
ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱۸   کلمات کلیدی:

 همه با رسم قربونی کردن گوسفند جلوی پای عروس و داماد آشنا هستید. من یکی به خوب و بدش کار ندارم ولی هر وقت صحنه قربونی باشه میرم یکم دورتر، که جون دادن حیوون رو نبینم. وقتی توی مجلس هستیم که فیلمبردار آقا این صحنه ها رو میگیره. فیلمبردار آقا چنان از جلومیگیره که یکبار خون پاشید روی شلوارش، من که دلش رو ندارم بعد از اون همه بزن و بکوب همچین صحنه ای رو ببینم.

 یک شب که موقع قربونی بود و من طبق معمول رفتم عقب بایستم که صحنه قربونی رو نبینم؛ توی یک گوشه تاریک کوچه متوجه یک دختر هشت یا نه ساله شدم. برام عجیب بود که تنهایی اونجا چیکار میکنه. رفتم جلو و دیدم دخترک گریه میکنه و میلرزه، به دخترک گفتم چی شده ؟  دختر در حالیکه از شدت ترس لکنت گرفته بود به گوسفند اشاره کرد و گفت: کشتنش من میترسم. بهش گفتم : پس مامانت کو؟ دختر گفت: رفت تو خونه عروس. به دختر گفتم : تو هم برو خونه پیش مامانت، گفت : از گوسفند میترسم. بهش گفتم: بیا من میبرمت، کنار من وایستا به گوسفند هم نگاه نکن. دخترک اومد کنارم، دستام رو گذاشتم رو شونه هاش تا ترسش کمتر بشه. باورم نمیشد از شدت ترس مثل بید میلرزید. از دست والدین دخترک کفری شدم، مامانش حتما باید دخترش رو ول میکرد تو کوچه تا بره جهیزیه عروس رو ببینه، باباش هم که پی رقصیدن...


گدای کور
ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱۸   کلمات کلیدی:

 چند روز پیش به خاطر یک حرکت ساده عضله پام به شدت گرفت، طوریکه ظرف چند ساعت قدرت حرکت دادن پام رو نداشتم اینقدر که درد شدیدی داشت. راهی درمانگاه شدم.  جلوی پله های در ورودی درمانگاه پیرمرد گدایی نشسته بود و گدایی میکرد. من که لنگ لنگان راه میرفتم متوجه شدم که از پله ها نمیتونم بالا برم و به سمت قسمتی رفتم که مخصوص ویلچر هست. از جلوی پیرمرد گدا رد میشدم که ناگهان پیرمرده زل زد تو چشمام وگفت: من کورم یک کمکی به من بکن!  اول جا خوردم بعدش اینقدر خندم گرفت که درد پام رو فراموش کردم.گدای دروغگو، باعث شد چند لحظه درد به اون شدت رو فراموش کنم. فکر کنم بخاطر اینکه من رو خندوند  باید کمکش میکردم ولی واسه دروغگویی کاملا واضحش این کار رو نکردم...


تعارض
ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱   کلمات کلیدی: تفاوت ،عروس ،داماد

چند مورد عروس و داماد داشتیم که به نظر میومد با هم تفاوتهای اساسی دارند، ولی با همدیگه ازدواج کردند. آخر و عاقبت ازدواجشون چی میشه نمیدونم . به هر حال براشون آرزوی خوشبختی میکنم...


تغییرات
ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٧   کلمات کلیدی: آتلیه ،آرایش ،عروس ،داماد

 وقتی عروس و داماد توی آتلیه هستند زمانی رو پیدا میکنن تا خوب تیپ و قیافه هم رو ورانداز کنند و معمولا هم کلی از هم تعریف میکنند.

عروس و داماد وارد آتلیه شدند، من هم آماده عکاسی بودم. متوجه داماد شدم که با تعجب عروس رو نگاه میکرد، بعد به طرف عروس رفت و سرش رو برد جلو و توی صورت عروس دقیق شد و به عروس گفت: لنز گذاشتی؟ عروس گفت:  آرایشگر گذاشته، داماد در حالیکه معلوم بود راضی نیست گفت: مگه رنگ چشمهای خودت چه عیبی داشت که لنز گذاشتی؟ دوباره داماد به عروس گفت: موژه هات چرا اینجوری شده حتما مصنوعیه؟ با چی چسبیده؟ عروس گفت: چسب زدن. داماد گفت: آخه نمیگن چسب به چشمهات آسیب بزنه، واقعا شما زنها چه کارهایی میکنید.

 عروس از نگاههای ناراضی داماد خیلی معذب بود و سعی داشت به داماد نگاه نکنه. رو به داماد گفتم: مدلهای عروس الان اینطوریه دیگه و سعی کردم جو رو عوض کنم.

 ولی خودم قلبا با نظر داماد موافقم. خوب یعنی چی این همه تغییرات توی صورت؟'


مهمون کوچولو
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۱۳   کلمات کلیدی:

 سلام دوستان. پسر کوچولوی ما دنیا اومد، و حسابی ما رو مشغول خودش کرده.

 ممنون که به یاد من هستید و سراغم رو میگیرید.

عذر خواهی میکنم بابت اینکه تا مدتی کمتر میام به دنیای مجازی.


خسیس
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱۳   کلمات کلیدی:

  مراسم عروسی بود. همون اول کار متوجه شدم که با داماد خسیسی طرف هستیم. ولی داماد خودش رو بچه زرنگی میدونست که پولهاش رو الکی خرج نمیکنه. هیچ انعامی به خدمه تالار نداد حتی یک هزاری ناقابل. به عروس شاباش خیلی کمی داد و میگفت همین بسه.  در مقابل گفته دیگران که ازش میخواستند کمی سر کیسه رو شل کنه، نیشخند تحویل میداد.

 اما  بشنوید از عروس که یک ساعت بعد از ورودمون به تالار و در حالیکه هنوز کلی برنامه داشتند، آرایشش به کلی خراب شد و تمام مواد روی صورتش ماسید و همه شاکی شدن از کار آرایشگر. من که با خودم گفتم حتما این مورد مربوط به زرنگ بازی داماد میشه که نخواسته دستمزد درستی به آرایشگر بده، خانم آرایشگر هم به اندازه دستمزدی که گرفته کار کرده.

 قسمت بد ماجرا آخر شب بود، زمانی که عروس و داماد میخواستند وارد خونشون بشن. دو طرف در ورودی فشفشه آبشاری روشن کردند. فاصله بین دو تا فشفشه کم بود و عروس و داماد باید صبر میکردند تا آتیش فشفشه ها خاموش بشه و


تا سه نشه...
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱۱   کلمات کلیدی: خودمانی

 سلام دوستان. همونطور که معلومه من چند وقته دیر به دیر مطلب میگزارم یا به وب دوستان کمتر سر میزنم. اول خواستم عذرخواهی کنم و بعد بگم این وقفه ها یک دلیل مهم داره. خوب من و همسرم منتظر اومدن فرزند سوم خودمون هستیم که انشالله تا دو ماه دیگه میاد.

واسه ما بدون برنامه و غیر منتظره بود، برنامه های من به کلی عوض شد. از سه ماه پیش کارم رو تعطیل کردم و کلی آزمایش و سونو داشتم. به خاطر عوارض بارداری کلی تنبل شدم.

 خواستم بگم اوضاعم از چه قراره و تا مدتی کمتر میام به دنیای مجازی.

 امیدوارم شما هم هر جا هستید موفق باشید.


← صفحه بعد